X
تبلیغات
عسل بانو

یلدا نام یک فرشته است 



یلدا نام فرشته ای است بالا بلند با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره . یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود . با اولین شب پائیز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر  بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند .

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد .گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد .

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت ... آتش که می دانی .... همان عشق است . یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد .آتش در یلدا بارور شد.

فرشتگان گفتند : یلدا آبستن است ٰ آبستن خورشید و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد دیگر زنده نخواهد بود "

فرشته ها گفتند : فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد "

.

.

.

یلدا همیشه همین کار را میکند .می میرد و به دنیا می آورد . یلدا آفرینش را تکرار می کند .

راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او  همان دختر یلدا است و یلدا نام فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت .

                                                 " عرفان نظر آهاری "



مادرم در شب یلدا رفت و همه جا تاریک و سرد شد . برای همیشه ......

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 


راضیم از جنسم، شدید 
یه وقتایی بود تو زندگیم که دوست داشتم یه جنس دیگه به دنیا می اومدم حتی حاضر بودم عقل نداشتم ولی قوی بودم . 
زور می گفتم راحت تو خیابون سرم رو از ماشین می آوردم بیرون و چندتایی فحش درشت می دادم تا اعصابم آروم بشه.
دلم می خواست وقتی فشار روم بود ساعت 12 شب می زدم بیرون از خونه و نگران نبودم که یه معتادی، زورگیری، غول تشنی از یه کوچه ی تاریک دربیاد بیرون و ... یا حتی نگران نبودم اگه با خیال راحت، محض آروم کردن این اعصاب و قورت دادن بغض کنار خیابون قدم بزنم یه آدم بسیار متشخص و بسیار متمول بوقی چراغی ترمزی بزنه و من رو با هر کسی برابر بدونه.
وقتایی بوده که می خواستم قدرتمند باشم می خواستم جنس دیگه اعتصاب کنه اعتراض کنه حق برابر بخواد حق انسانی بخواد حق مسلم بخواد و منم خورد خورد با شکنجه دادنش حق طبیعی خودش رو خیلی حق بجانب و سخاوتمندانه بهش بدم. 
وقتایی بوده که دلم خواسته تا ابد تنها زندگی کنم و هر کسی که از تنهاییم خبر داره خریدارانه نگاهم نکنه.
وقتایی بوده که دلم خواسته کارکنم ودغدغه ام فقط حساب کردن درآمدم باشه نه حساب کردن مردای اون محیط که برچسب مردونه بزنن به محل کار و اونجا بشه واسم قلمرو مردونه ی ممنوعه.
وقتایی بوده که دلم خواسته یه پیام بازرگانی، واقعا فقط یه پیام بازرگانی ببینم که توش آقایون آشپزی می کنن یا پودر لباس شویی یا مایع ظرفشویی تبلیغ می کنن و کارگردان اینقدر گستاخانه ملاقه ای رو به تابه ای نکوبه و زنگ حمالی رو برای بانوان محترم به صدا در بیاره. 
دلم خواسته با افتخار و گستاخی هر چه تمام تر ضعف ایمان خودم رو با بقچه بندیل کردن بقیه بپوشونم، بهش بگم تو دیده نشو تا من رستگار بشم.
می دونی دلم می خواست به همسرم خیانت کنم و با افتخار ازش اجازه واسه این خیانتم بگیرم حالا راضیم از لحظه لحظه ی دخترونه زندگی کردنم، حالا راضیم از ظرافتم، از زیباییم.
از محکم بودنم راضیم، از تمام اتفاقایی که دور و برم میوفته راضیم، که بغضم و قورت ندم و راه نیوفتم تو خیابون، بغضم اشک بشه بریزه بیرون و من چند سالی بیشتر از مردهای بغض قورت داده نعمت زندگی رو نفس بکشم.
حالا دوست دارم این خویشتن داری رو که خدا تو وجودم گذاشته که داد نزنم، فحش ندم و با سیاست رفتار کنم، دوست دارم این ایمان محکم رو، این انسانیتم رو، که برای حفظ دین و ایمونم مردها رو مجبور نمی کنم پوشیه بزنن، در عین حال اینقدر جذابیت تو وجودم هست که خدا بخواد این آفریده های غیر همجنس رو نجات بده به من بگه تو یکم مراعات کن. بگه به تو حیایی هدیه دادم که به هیچ کدوم از آفریده هام ندادم.
خوشحالم که ظرفیت پذیرش دانشگاه رو واسه دخترا میارن پایین، این یعنی اینقدر باهوش و با پشتکار هستیم که نگران قدرت آیندشون باشن.
خوشحالم که نعمت وفا، نعمت عشق، نعمت دل بستن تو وجودمه و وقتی یکی هست با تمام قلبم بهش عشق می ورزم و چشمم دنبال بقیه نیست وطبیعتم خیانت رو بر نمی تابه.
خوشحالم که با وجود اینهمه روضه های ترسناک که تو گوشم خوندن هنوز بهشت زیر پامه و هنوز از دامن من مرد به معراج میره هنوز هم دستای من وقتی گهواره رو تکون میده دنیا تکون می خوره، 
راضیم از جنسم،شدید.............

***
نمیدونم این نوشته از کیه ولی بخونین . بد نیست .با همه اش موافق نیستم ولی خب اینم برای خودش نظریه و قابل توجهه و بیشترش درسته .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 

هیچوقت از کار های پدرمان سر درنیاوردیم و نفهمیدیم که چطور به طرز ناگهانی بعضی تصمیم ها را بدون مشورت با مادرمان می گرفتند و از عواقب خشم مادرمان نمی ترسیدند . مثلا همین خانه عوض کردن . هرگز نمیتوانیم تصور کنیم که چطور پدرمان  روزی سرکار خانم والده را مجبور کردند در ماه نهم بارداری که جواهری مثل من را در شکم داشته اند و منتظر ولادت این مولود فرخنده بودند که بلکه دختر دیگری به این خانواده ی پر از پسر اضافه شود  مشغول بستن اثاثیه ی خانه بشوند که چه خبر است ؟ خانه عوض میکنیم . البته قطعا تمام تصمیمات پدرمان در راستای بر آورده کردن نیاز های قلبی مادرمان بوده حالا شکل به اجرا گذاشتنش همراه با کم لطفی بوده  امری جداگانه است وگرنه حکما سفارشات زیر گوشی مادرمان  در شبانگاه بوده که در روز روشن عملی میشده  ولی خب انصاف هم خوب چیزی  بوده است . بیچاره مادرمان پا به ماه مهیای نقل مکان به خانه ای دیگر در محله ای دیگر بوده اند .حالا بدون چشم غره یا نه را نمیدانیم . ما که نبوده ایم آن روز . این حرف ها را  زدیم که بگوییم مادرمان فقط بعد از ده روز که از ولادت با سعادت ما می گذشته به این خانه که در آن رحل اقامت افکندند تا روزی که دعوت پیک اجل را لبیک گفتند  نقل مکان کرده اند و باز ما با خودمان فکر می کنیم که درست است که در آن زمان خبری از فریزر و ماکروفر و ماشین لباسشویی و ظرفشویی و سرویس چینی آرکوپال و کریستال چک و قابلمه و ماهیتابه ی  تفال و دسینی و لوستر و آباژور  نبوده و کمتر خانه ای  هم مبلمان و میز ناهار خوری داشته و از میز کامپیوتر و کتابخانه و جا کفشی و دراور و آینه  قدی  قطعا خبری نبوده  و ماهم ازاین قاعده مستثنی نبوده ایم و زندگی ساده ای داشته ایم  ولی به هر حال چهار دست رختخواب و فرش و  و چندین بغچه و صندوق لباس  و اسباب مس و  وسایل آشپزخانه که بوده و همین رتق و فتق امور هشت فرزند روز روزش  دل شیر میخواسته و اگر فقط یک قابلمه آبگوشت قرار بوده برای این جمعیت بارگذاشته شود خودش کلی وقت گیر بوده به اضافه ی این که نورچشمی ای  به اسم بنده هم  تازه متولد شده بوده و زائوی بیچاره که مادر ما باشند  ناتوان و کم قوه  اقلا بایستی تا چهل روز  مثلا کاچی میخوردند با روغن کرمانشاهی و استراحت می کردند تا جان بگیرند ولی  بنده ی خدا ناچارا از جا برخاسته و مشغول بستن همین چهار تکه اثاث شده و قصد تعویض منزل کرده اند به فرمان پدر  .زنهای قدیمی زن حسابی بودند . قوی و قزص و محکم نه مثل حالا که حتی خم نمیشوند یک تشک را از زمین بردارند که ایها الناس کمر درد داریم . عرض می کردیم که مادرمان می گفتند حمام ده روزه را که رفتم فردای آن روز به این خانه آمدیم . و این آمدیم به زبان راحت است با این خیل عظیم  کودکان قد و نیمقد و مادران ما عجب استقامتی داشتند به والله و باز هم می گویم که درست است که به اندازه ی امروز مردم بار و بنه و تیر و تخته ی بیخودی و اضافی نداشتند ولی باز هم دردسر بزرگی بوده اسباب کشی . فکرش را بکنید به احتمال قوی علاوه بر خواهرمان سه یا چهار  پسر بچه همان فردای روز  اسباب کشی که شروع پائیز برگ ریز بوده باید به مدرسه ای در محله ی جدید می رفتند ، خب این خودش دردسر بزرگی بوده چه بسا بچه ها آدرس مدرسه هایشان را هم به خوبی بلدنبودند ولی خب مادرمان با آن اقتدار و مدیریت جادویی و البته با کمک مادر بزرگمان که خدا روحشان را شاد کند که اگر چه چشم دیدن پدرمان را نداشتند ولی به مادرمان  گه گاهی کمکی می کردند و باری را از دوش ایشان به قدر وسعشان بر میداشتند  همه چیز را خیلی زود سامان دهی کردند و خانه بعداز پهن کردن فرش ها و چیدن اثاثیه و زدن پشت دری های سفید به پشت پنجره های چوبی  رنگ خانه گرفت با آن  حیاط نقلی وحوض آبی رنگ  مربع شکل و باغچه ای که دو  درخت گیلاس و آلبالوی جوان  داشت و بوته ای گل محمدی معطر  و یک  یاس رازقی .  این سیستم کارهای غیرمنتظره را پدرمان تا آخر عمر شریفشان ادامه دادند  ولی  این اواخر شاهد بودیم که مادرمان خیلی تحمل نمی کردند و اعتراضی می کردند که مرد حالا وقت این کارهاست ؟ اما  پدرمان یه سیستم مردهای قدیم ایرانی  خونسرد و آرام کار خودشان را می کردند . مثلا در خانه نشسته بودیم که یاالله گویان وارد می شدند و باربری به دنبالشان و فرشی جدید آورده بودند . و یا کمدی خریده بودند و یا حتی سماوری یا....مجددا عرض می کنیم که پدرمان این کارها را میکردند که زندگی برای اهل منزل  راحتتر شود ولی به هر صورت گاهی هم باعث دلخوری مادرمان میشد از جهت وقت نشناسی .... 


همه ی این حرف ها را زدیم که بگوییم آن روزی که ده روز بعدش مادرمان با تنی خسته و ضعیف مجبور به نقل مکان به خانه ی جدید شدند امروز بوده ،بیستم شهریور ماه. به روایتی امروز سالگرد تولد ماست ،  ترکیبی از صبوری پدر و تحمل مادر .شاید نسب بنده به خاندان فلان الدوله و بیسار الملک نبرده اما برایمان همین فرزند پدر ومادر خودمان بودن افتخاریست بزرگ .پدری شریف و زحمتکش و مهربان و مادری نجیب و شایسته و زیبا رو .در چنین روزگاری که سایه ی پدر مهربان و مادر نازنینمان  را بر سر نداریم از ایشان به نیکی یاد می کنیم و آرزو میکنیم فرزند صالحی باشیم که زحمات ایشان برای ما به بیراهه  نرفته باشد .در خیالمان دست های پدر و مادرمان را به نشانه ی قدردانی میبوسیم و فراموش نمی کنیم  که تک تک لحظات خوشی  که در حال حاضر داریم  را مدیون دعای خیر ایشان  هستیم و اگر گاهی روزگار مان میشود آخرت یزید فقط و فقط  برای این است که به پند پدر گوش جان نسپرده ایم که پشیمانی می کشیم  و یا  تذکر مادر را در مقوله ی  صبوری و گذشت زمان  عملی نکرده ایم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 


هرچند امروز دقیقا هفت سال از شروع وبلاگ نویسی من میگذرد اما شاهد هستین که نزدیک به دوماه است  که یک کلمه هم این جا ننوشته ام . بله درست سه روز دیگه میشود دوماه .عجیب است  چون من یه جورایی به نوشتن معتاد هستم . بر عکس بیشتر خانم ها که علاقمند به حرف زدن هستند من بیشتر دوست دارم بنویسم ولی واقعا نمیدانم دراین مدت نزدیک به شصت روز چه بلایی سر ذوق نوشتن من آمده که مطلب مناسبی برای نوشتن پیدا نکرده ام . البته بعضی از دلایلش مشخص است  مثلا  فرزاد که شش دانگ کامپیوتر را قبضه کرده و فقط وقت هایی از جلوی این سیستم بلند میشود که ساعت ها از خواب شبانگاهی من گذشته  است . سه یا چهار صبح . یا مشغول گپ و گفت با رفقای فیس بوکی است  و یا فیلم میبیند . یک قسمت این بی حوصلگی هم مربوط به فصل گرم و طاقت فرسای تابستان است  . طولانی و خسته کننده و کسالت آور .برای من که نمیتوانم بروم  به سواحل  آنتالیا و قبرس و نمیدانم کجا و کجا تابستان فصل به درد بخوری نیست . تمام تعریفی که از تابستان امسال دارم گرمای شدید  بوده و قطع روزانه  و طولانی مدت آب و یک کولر آبی زپرتی که به هیچ دردی نمی خورد . خیر سرمان سالهای قبل لااقل  مسافرتی می رفتیم حداقل تا همین شمال خودمان اما امسال از قدرت خدا از آن  هم  خبری نیست .نمیدانم امسال چرا هیچ کس هم همراهی نمی کند . هر کسی یک سازی می زند .با یک سفر چند روزه  هر چه که بود کمی حال و هوایمان عوض میشد و از روزهای تکراری نجات میافتیم اما  امسال همه سنگین سفر شده اند .بگذریم از مطلب دور افتادم . داشتم دلایل ننوشتن هایم را می گفتم . قسمت اعظم این عدم تمایل به نوشتن فیس بوک است .همان فضای نوشتن های یک خطی ،همان جا که یک جمله کار یک کتیبه را می کند و یا عکس هایی که به اندازه ی یک رساله حرف می زنند . همان فضای گفت و گو در سکوت ، شکلک های رنگارنگ ، کمپین ها وعلامت ها و لایک ها و به اشتراک گذاشتن ها ،همه در خاموشی . میبینید ؟ هر روز رابطه ها مختصر تر و سرد تر و کم رنگ تر میشود . گریبان من را هم گرفته این بلا ، روزگاری برای نوشتن دراین وبلاگ شوقی داشتم حتی اگر لازم بود به کافی نت می رفتم  تا حرف هایم را که به اندازه ی مثنوی هفتاد من  بود بنویسیم . اما حالا چه  ؟ من هم به نوشتن یک جمله یا یک بیت قناعت کرده ام . چه بلایی قرار است بر سر ما ملت بیاید معلوم نیست  ،هر روز بیشتر در خودمان فرو می رویم . منزوی تر از قبل می شویم .مثلا در یک گروه هستیم ولی در واقع از دنیای واقعی گریخته ایم . کاش روابطمان در زندگی لطف سابق را پیدا کند . همان عصر های دلپذیر در حیاط های آب پاشی شده و نشستن کنار بساط سماور ورشو و قوری گلسرخی و استکان های کمر باریک وزدن  حرف های دوستانه و خانوادگی  بدون تلویزیون و ماهواره و سی دی . همان روزهای کاهو سکنجبین و آش رشته ی عصرانه .همان روزهای بدون پیتزا و فست فود و نسکافه ،همان روزهای بو دادن تخمه ی هندوانه و خوردن شربت خاکشیر ، همان روزهایی که مادرانمان با کامواهای رنگارنگ برای بچه ها  بافتنی می بافتند و در خانه مشاطه صورت هایشان را بند می انداخت و رد  قرمز نخ روی لپ های مخملی نازشان می افتاد . همان روزهای حنا گرفتن به ناخن ها ،سیاه شدن دست ها از پوست گردوی تازه ،بازی هفت سنگ و لی لی  ،  همان روزهای بافتن موهای دختران ،روزهای تسبیح شامقصود پدر و جانماز مادر ، روزهای گل ختمی و یاس ، همان روزهای  آبتنی بچه ها توی حوض و بالا رفتن از درخت گیلاس و توپ بازی و شکستن شیشه های همسایه و.......

در طول این هفت سال  سه بار وبلاگ عسل بانو را از دست داده ام ، دفعه ی اول به خاطر ذکر ماجرایی که شخصا در خیابان شاهد بودم که  نیروی ان .تظامی یک بیمار روانی را که بنده به واسطه ی شغلم از نزدیک می شناختم  به جرم شرارت  و عضویت در فرقه ی  اراذل و اوباش به نحوی بسار زننده در شهر می گرداند که عبرت سایرین شود و بار دوم به دلیل نوشتن مطلبی  در انتقاد به حاج آقایی که گفته بودند در تهران به علت بی حجابی زنها زلزله خواهد آمد وبلاگ عسل بانو ف .ی.ل.ت.ر  شد .سومین عسل بانو  هم پس ازاین که در باره ی اعدام معلم دلسوز فرزاد کمانگر مطلبی نوشتم و با پرخاش و بی رحمی یک خواننده ی رهگذر که بعدها تبدیل به یک مزاحم و منتقد غیر منطقی و افراطی شد  توسط خودم تعطیل شد و  برای نوبت چهارم این وبلاگی که مشاهده می کنید ساخته شد. جالب این که تغییر نام نداده ام و همیشه عسل بانو مانده ام  و تصور می کنم هر بار بهتر از قبل شده ام . سنجیده تر و پخته تر مینویسم .شاید شراب هفت ساله شده باشم ، شاید در این بسته شدن وبلاگ ها هم حکمتی بوده . کسی چه میداند ؟


از سوم شهریور هفت سال پیش تا حالا  دوستان زیادی از این طریق پیدا کرده ام که گاهی طوری برایشان دلتنگ میشوم وقتی برایم می نویسند: کجایی ؟ نگرانیم ؟ که از ذوق صورتم سرخ میشود و قلبم تند تر میزند که خدایا شکرت کسی هم به فکر من هست و  آرزو می کنم که کاش یکی این وسط پیدا شود و این جمع پراکنده را روزی در جایی سر و سامان بدهد تا بتوانیم از نزدیک با هم آشنا تر بشویم  و  چند ساعتی حرف بزنیم . میدانم که خیلی ها این کار را کرده اند و شیرینی این ملاقات را چشیده اند . 

از همه ی عزیزانی که در این سالها با من بوده اند و بعضا در مورد صحیح نوشتن چه از نظر املایی و چه از نظر دستوری و چه از بعد موضوع و یا نحوه ی اداره ی این فضا کمکم کرده اند تشکر می کنم . معلم سالهای دورم که طریقه ی ساختن  وبلاگ را به من آموخت را همواره به خاطر دارم . از او سپاسگزارم ،امیدوارم هر کجا هست سلامت و شاد باشد ،به خاطر اوست که برای تقسیم کردن غم ها و شادیهای کسانی را دارم ،به خاطر اوست که گاهی از ته دل می خندم وقتی مطالب بعضی از دوستان را میخوانم و یا همدلانه در کنار عزیزانی قرار می گیرم که به دلیلی غمگین و دلشکسته هستند . آرزو می کنم عسل بانو بماند و بماند و بماند برای خودم و برای  خاطراتم در روزگار پیری .برای نوه هایم . تا بخوانند و مادر بزرگشان را بیشتر و بهتر بشناسند و بدانند که ما هم برای خودمان روزگاری داشته ایم در این فضای مجازی .  


**

از این که در این مدت دوستان عزیزم را با این غیبت طولانی که به آن عادت ندارند نگران کردم پوزش می خواهم . 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 


به تازگی به مجلس ترحیم دو عزیز رفتم که زنانشان را ترک کرده و به دنبال ذره ای آرامش شاید به دیار باقی شتافته اند . یکی از آن ها از بستگان سببی بود که  به شهادت همگی در طول سالیان درازی که بنده با این خانواده فامیل شده ام چیزی جز انسانیت و ادب و علاقه به همسر و عشق دیوانه وار به فرزندان از ایشان ندیدم . خدا روح و روانشان را شاد کند . دست بر قضا این خانواده بسیار  منطقی و مذهبی آنهم از نوع تسلیم محض در برابر مقدرات و خواست خداوند رحمان و رحیم بوده و هیچ گونه گزافه گویی در مجلس ختم نه دیدم و نه شنیدم جز این که هر چه خدا بخواهد همان به مصلحت است و لاغیر و صد البته خانم و مخصوصا دختر های متوفی بسیار می گریستند ولی نه به آن شکل که خدا و پیغمبر و  نظم طبیعت و هر چه هست و نیست را در کلام به زیر سوال و فریاد های خشم ببرند که چرا شوهر من و چرا بابای ما و این که خانه خراب شدیم و بیچاره شدیم و ... خیر اصلا از این حرف ها نبود .بی تاب و دلتنگ بودند و دل شکسته  ولی با این حال رفتار متین و بسیار شایسته ای داشتند . خدا رحمتش کند . اما در مجلس دوم که دست بر قضا شوهر یکی از همکاران قدیمی به ملکوت اعلی پیوسته بود ماجرا شکل دیگری بود . مرحوم مغفور مرد بیکار و  تن پرور  و مفتخر به درجه ی عالی  ابتلا به اعتیاد مواد مخدر از همه نوع و مصرف مسکرات و مانوس با رفقای قمار باز و بی توجه به همسر و سه فرزند ریز و درشتی بود  که فقط و فقط با همت بلند این زن صبور زیر بار مشکلات زندگی دوام آورده بودند و درس خوانده و گذران می کردند .زن بیچاره در طول سالیان علاوه بر این که خودش و سه فرزندش را اداره می کرد مکلف به نگهداری از مادر  این امیر ارسلان نامدار هم بوده و باید خرج و مخارج پیرزن  بیمار را هم تامین میکرد . خدا رحمتش کند ولی  باور بفرمائید حتی یکبار شاهد بودم که این مرد شخیص و محترم برای گرفتن پول از خانم به محل کار ما آمده بود و خانم هم که نمیدانم آیا به ستوه آمده و یا آهی در بساط نداشت جواب رد داده بود و همین امر موجبات خشم مرد را فراهم کرده  آن چنانکه  به صورت زن بیچاره سیلی محکمی  زده و فقط  با پرخاش و اعتراض من  که بسیار ناراحت شده بودم حاضر به ترک محل شد ،حالا بعدا در منزل لابد تلافی را بر سر زن بخت برگشته در آورده یا نه من هرگز نفهمیدم چون خانم بسیار ماخوذ به حیا و آبرو دار بود و از ماجرای تلخ زندگی اش هم فقط من و یکی دو نفر از دوستان با جزئیات آگاه بودیم  .در هر صورت  وقتی مطلع شدیم که این شیر مرد  عرصه ی علم و عمل به  دلیل اوردوز رخت از دنیا بر بسته من و سایر همکاران بنا بر سنت همیشگی برای عرض تسلیت به منزل ایشان رفتیم  و تازه  آنجا بود که فهمیدیم چه مردی از دست  رفته . خوش تیپ در حد آلن دلون ،پولدار در حد بیل گیتس ،بخشنده در حد و اندازه ی حاتم طایی ،اندیشمند و متفکر در حد علامه جعفری ،صاحب علم و سواد در مقیاس پروفسور حسابی ، دلاور در حد آریو برزن ،ساعی و با اراده و سخت کوش همچون استیون هاپکینز ، جهانگشا همچون اسکندر کبیر ،شیرین سخن و دلنواز چون سعدی ،مهربان ، صبور ، پدر نمونه ،شوهر بی نظیر ،دلسوز ، نترس ، خیر خواه ... واقعا حیرت کرده بودم از خانم که زبان گرفته بود و در رثای این مرد ناتوان بی چیز و دردسر ساز چه وصف ها که نمی کرد و چه شیون ها که نمی نمود و چه فریاد ها نمی کشید که وا اسفا بی تو چه کنم ؟!! و  آواز سر داده بود که " بعد از تو توی این دنیا کاری ندارم " یا " چه کار کنم با جای خالی تو ؟" و یا می گفت " جواب بچه هاتو چی بدم ؟" جواب دل شکستگی خودم رو کی میده "و من مانده بودم حیران و متحیر و متعجب که تا آن جا که ما می دانستیم این بنده ی خدا یا پای منقل و بساط در خانه ی این و آن بود و یا در حبس . کجا این کارها را می کرده که حالادر نبودش دچار خسران شده اند این خانواده ؟ به رسم رفاقت دیرینه ما که بسیار شوخی می کردیم موقع خدا حافظی سرم را بیخ گوشش بردم و گفتم : ای بابا طیبه جان بسه دیگه شورش نکن ، راحت شدی . ولی چون دیدم که با دیدگان خونبار به من نگاه می کند و اشک همچون در غلطان از چشمانش فرو می ریزد  لحن سخنم را تغییر دادم و گفتم " خدا انشالله صبرت بده . مصیبت بزرگیه . خدا رحمتش کنه . نور به قبرش بباره و در حالیکه دردل از خنده روده بر شده بودم مجلس  مرثیه را ترک کردم .


به منزل که آمدم با خودم فکر می کردم که چگونه است که زنی یک عمر یک شوهر بد را تحمل می کند و دست آخر هم اگر خدا روا ببیند و مرد را چند صباحی زودتر از زن ببرد که بلکه این زن بیچاره هم نفسی بکشد باز همین زن بی تاب شوهرش میشود و حالا واقعی یا غیر واقعی تظاهر به دوست داشتن مردش در بین خاص و عام می کند ؟ این  مدیحه سرایی واقعا برای چیست  ؟ یک زن کی می تواند اظهار کند که از دست یک شوهر نا اهل بی مسئولیت که فقط حکم نماز نخوان و مسجد تنگ کن را داشته  راحت شده ؟ چقدر آبرو داری و آبرو خواهی ؟کمتر دیده می شود مردی زن از دست داده چنین بی تاب باشد که زنان شوهر از دست داده اظهار  بیچارگی می کنند ، البته به قول مادرم یک شوهر کافر بهتر از ده تا اولاد مسلمان است که این را قبول دارم در بست . و باز به خاطر دارم که مادربزرگم می گفتن اگر پدرت مرد رویت را به شوهرت بکن . اگر مادرت مرد باز هم رویت را به شوهرت بکن و همین طور بقیه وابستگان ولی اگر شوهرت مرد رویت را به دیوار بکن !!!!! یعنی بعد از شوهر هیچ موجودی نه قابل اعتنا است و نه قابل اعتماد . من که شخصا روزی صد بار دعا می کنم که مرگ مرا پیش از ارباب قرار بدهد و خدا خودش می داند که این دعا را از ته دل می کنم . تصور یک روز بدون او بودن و مواجهه با خیلی چیزها تنم را می لرزاند . گاهی فکر میکنم اگر روزگاری برسد که شب بشود و ارباب به خانه نیاید چه حالی خواهم شد و چه خواهم کرد . شهامت برخورد با چنین روزگاری را اصلا ندارم . این را که می گویم نه این که فکر کنید من و ارباب دائم گل سرخ به هم تقدیم می کنیم و از خوشی  و تفاهم در عرش اعلی سیر می کنیم . نخیر بنده و ایشان هم اختلاف نظر های زیادی  داشته و داریم . مثل هر زن و شوهر دیگر ،بسیار پیش می اید که نسبت به هم نا مهربان می شویم و گاهی هم دعوا می کنیم و قهر می کنیم و در و تخته را به هم می کوبیم ولی درنهایت در میابیم که تنها من به درد او میخورم و او به درد من ،والسلام نامه تمام . دعا می کنم که یک روز حتی بدون او نمانم . خدا سایه اش را از سر من کم نکند .

این روز ها نمیدانم به چه علت زیاد به مرگم فکر میکنم . زحمتی برای کسی در زندگی ام هم نداشته ام چه برسد به مرگم . لباس آخرت را برادر بزرگم سال گذشته از کربلا ی معلی برایم سوغات آورده و در جای مناسبی گذاشته ام و به اهل منزل سپرده ام و به بچه هایم سفارش کرده ام که رفتار شایسته و متینی باید داشته باشند در مرگ مادر و به ارباب هم گفته ام که خوب لباس بپوشد و ریشش را اصلاح کند و ادکلن بزند و مراقب باشد که خانه و زندگی زیر پای آن هایی که فقط موقع مردن پیدایشان میشود پایمال و کثیف نشود و سپرده ام به فرزاد که  حتما حتما قطعه ای از باخ را برای من در مجلس ترحیم بگذارد که همیشه گوش می کنم و به حال خوشی فرو می روم ،میگویم باله ی دریاچه ی قو را هم خیلی  دوست دارم ،فرزاد  چپ چپ نگاه می کند و با لبخندی شیطنت بار می گوید مامان  جان موسیقی چایکوفسکی سرشار از زندگیست به درد مجلس ختم نمیخورد .چاره ای نیست به همان باخ رضایت می دهم .خواسته ای ندارم  فقط دعا می کنم که اگر چه مرگ ناگهانی برای فرد متوفی حکم یک پیروزی شیرین را  در دنیا دارد و انسان به خفت بیماری و در رختخواب افتادن و محتاج این و  آن شدن نمی افتد ولی قطعا برای بازماندگان یک شوک بزرگ است و معتقدم یک بیماری کوتاه مدت یا وضعیتی که حداکثر یک هفته یا ده روزی طول بکشد به بستگان درجه ی یک کمک می کند تا خودشان را برای ضایعه ی مولمه ای که در شرف وقوع است آماده کنند .در باره ی خودم آرزو می کنم خدا اولا در سن و سالی مرا ببرد که هر کس به یاد من افتاد جمله " حیف بود و حیف شد  " را به زبان بیاورد و هم این که  انقدر فرصت بدهد که بتوانم یک عکس  مناسب از خودم انتخاب کرده بزرگ کنم و قاب گرفته تا چند روزی  بالای طاقچه بگذارند این فرزندان .واقعا برایم مهم است . امیدوارم به این دو آرزوی نه چندان بزرگ برسم . موسیقی باخ فراموش نشود فرزاد جان ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 


با هم بودیم

من و تو با هم بودیم

 معصوم و بی خیال

با هم بودیم  و جز با هم ماندن منتظر اتفاقی نبودیم

با هم بودیم

حتی روزها با هم ماندیم

حتی ماه ها و سال ها

آنقدر با هم ماندیم تا  خدا هم باورمان کرد

با هم بودیم  در بهشتی که داشتیم

نمی دانم کی و کجا از آن سیب خوردیم

نمی دانم من یا تو

فقط یادم هست با هم بودیم

ما همیشه با هم بودیم 

تو همیشه بامن  بودی



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 


فاطمه جان بالاخره روز جدایی از مادر رسید ؟ سرانجام مادر خسته از رنج بیماری شما را ترک کرد ؟ تعجب نکردم چون با توجه به چیزی هایی که نوشته بودی می دانستم  در چه شرایطی هستند بالاخره  من عمری است که پرستارم ،میتوانستم حدس بزنم که وقوع این حادثه ی تلخ نزدیک است  ولی حالا حتی  نمیتوانم به تو تسلیت بگویم چون واژه مناسبی بلد نیستم که بتواند زخم از دست دادن مادر را کمی فقط کمی آرامتر کند . دیروز ماجرا را از خاله جانتان  شنیدم و هنوز بهت زده  و غمگینم که دوباره سایه ی مادری از سر فرزندانش کم شده و حالا چه باید بکنند و چگونه با این فقدان عظیم کنار بیایند  . فاطمه جان متاسفم . خیلی متاسفم . کاش کاری می توانستم برای تسلای دل شکسته ات بکنم اما عزیزم فقط در خیالم کنارت مینشینم و سرت را توی بغلم می گیرم وآرام آرام به پشتت می زنم و  با تو گریه می کنم تا هر وقت که بخواهی چون  من خودم  سالهاست که بی مادرم  و می فهمم که چه می کشی .میدانی من سالهاست مادر ندارم ولی باور کن  حتی یک روز نیست که از خیالش یا از اسمش غافل باشم ،هنوز هم وقتی تصمیم می گیرم که از مادرم حرف بزنم به گریه می افتم  .برای همین  میدانم که سخت است و تلخ ولی  عزیزم مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی مجبوری تسلیم باشی . تسلیم نباشی هم کاری نمیتوانی بکنی  .مراقب خودت و خواهر و برادر هایت باش ، مراقب پدر جانت باش . بیشتر از هر کسی ایشان  به مراقبت نیاز دارند . میدانی مادر بزرگی داشتم که هر وقت زنی از سختگیری ها یا از جفا کاری های همسرش درد دل می کرد می گفتتن : مرد است  دیگر ، چه انتظاری داری ،چه میشود کرد  ؟!!" انگار این نقطه ی ضعف نوعی از بشر بود که مرد آفریده شده بود  . نقصی که به هیچ وجه اصلاح پذیر نبود . موجودات سخت کوش و به ظاهر قدرتمندی که در همه ی شرایط به بودن زنی در کنارشان وابسته و دلبسته اند . از مرد ها همیشه باید مراقبت کرد تا دوام بیاورند . زیر بار سنگین زندگی باید حمایتشان کرد تا خم نشوند. مردها در زندگی  خیلی مصیبت می کشند ولی حتی نمی توانند مثل ما گریه کنند ، نه این که فکر کنی دل ندارند ،چرا اتفاقا بسیار هم دل نازکند  ولی مجبورند همیشه رل یک انسان قوی را بازی کنند حتی وقتی دل شکسته می شوند و یا زمانی که روزگار بر ایشان سخت می گیرد ،باید قوی به نظر برسند تا اتفاقات دردناک زندگی اطرافیانشان را مدیریت کنند  و همه را سرپرستی کنند ،آنها همیشه نگرانند که بقای جسمانی و فیزیکی خانواده به خوبی حفظ شود ، اما فقط خدا می داند که در دلشان چه می گذرد و از همه ی حوادث زندگی دردناک تر آن زمانی است که جفتشان از دست می رود . تمام تلاششان را می کنند تا جلوی این اتفاق را بگیرند .تمام هزینه ها را با دل و جان پرداخت می کنند و به هر دری می زنند تا آشیانه ی امنشان از هم پاشیده نشود و فرزندانشان پریشان نشوند ، ولی عزیزم خدا و طبیعت از هر مردی قدرتمند تر است  آنقدر که  از دست هیچ کسی هیچ کاری بر نمی آید . میدانی فاطمه جان این موجودات زحمتکش و صبور از لحظه ی انعقاد نطفه تا بزرگسالی همیشه در معرض حوادث بیشتری هستند . اگر روزی حوصله داشتی برایت مفصل خواهم گفت که چرا و چگونه ولی حالا فقط سفارش پدرت را می کنم که دل شکسته و تنها و خسته است . فکرش را بکن که الان چه خاطراتی را در خلوتشان  مرور میکنند ؛ تصور کن  تنها شدن بعد از سالیان دراز چقدر سخت است ، میدانی در طول سالیان به بودن کسی عادت کردن و بعد بریدن یعنی چی ؟ مراقب پدرت باش ، مراقب خودت هم باش مادر جوان . تو هم مسئولیت سنگینی بر دوش داری . به فرزندی که در راه داری فکر کن ، حواست را جمع کن و مثل یک خانم به تمام معنا رفتار کن . موقر و متین . میدانم غمگین و آزرده ای  ولی بااین حال باید با وقار رفتار کنی . آن چنان که شایسته ی  چنین مادری باشی . صبور باش خواهرکم باید بپذیری .مقاومت بی فایده است آنچه که روزی  باید اتفاق می افتاده حالا رخ داده و کاری هم  از هیچ کس بر نمی آید  . یادگاری های مادرت را حفظ کن . روزی خواهد رسید که تسبیحی ...کتابی ... جانمازی ...عطری .... عینکی و یا انگشتری را  دردستانت با عشق و به نرمی نوازش خواهی کرد و به کودکانت نشان خواهی داد و خواهی گفت که این ها مال مادرم بوده . روزهای تلخ و سختی در راه داری اما خاطرات مادر همیشه با تو خواهد بود . تو تنها نیستی . مادرت همیشه با تست  . باز هم  متاسفم که در کنارت نیستم ولی باور کن که دلم با تست عزیزکم .مرادر غم از دست دادن مادر عزیزت شریک بدان و هر وقت برای زیارت  به مزار مادرت رفتی از مادر من هم یاد کن که کیلومتر ها از آرامگاه او و پدرم دور هستم ....

.

.

.

دوست بسیار عزیزم فاطمه نویسنده ی وبلاگ " روزنوشته های زوجه ی یک کارمند "  در غم از دست دادن مادر به سوگ نشسته است . خواهش می کنم به دیدارش بروید و دلداری اش بدهید . این روزها خیلی تنها و دل شکسته و غمگین است . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 

باور کردنش کمی مشکل است که سی سال گذشته از روزی که من با هزار دنگ و فنگ به استخدام دولت در آمدم . از روزهایی که بی تجربه و نا آگاه همراه با پدرم از این بخش سازمان به بخش دیگری می رفتم برای مصاحبه های تمام نشدنی در باره ی نحوه ی غسل و وضو و تیمم و راهپیمایی روز قدس و نماز غفیله و تاریخچه ی تشکیل رژیم و دولت غاصب اسرائیل و چگونگی تسخیر لانه ی جاسوسی و این که کتاب های شهید مطهری را خوانده ام یا نه و می دانم دکترشریعتی که بوده و چه می گفته و  این که چه شد که مهندس بازرگان و دولت موقت برکنار شد و بنی صدر جزو چه دار و دسته ای بود و رهبران سازمان منافقین چه می کنند و خلاصه هزار و یک سوال دیگر که الان برایم بسیار مسخره و خنده دار است و این که مگر من می خواستم در سفارت ایران در بریتانیا مشغول به کار شوم ؟ و یا من عضو عالیرتبه ی وزارت امور خارجه بودم ؟ من دختر شانزده ساله ای که از ترس بیکار ماندن تصادفا آگهی استخدامی را دیده  بودم و به هوای داشتن  شغل و در آمدی مستمر برای خودم تصمیم گرفته بودم جایی مشغول به کار بشوم  و چه انتظاری میتوان داشت از دختر بچه ای که هنوز چیز زیادی از زندگی  خودش هم نمی داند چه برسد به سیاست  ؟دقت داشته باشید که در باره ی  نوجوان شانزده ساله ی سی سال پیش حرف می زنم وگرنه هم من و هم شما می دانید که دختر ها و پسر های امروزه در این سن در بسیاری از زمینه ها استاد هستند .بگذریم می گفتم که به چه سوال های مسخره ای باید پاسخ می دادم . این که در تظاهرات سال 57 شرکت کرده ام یا نه و این که نماز جمعه می روم یا نه ؟ لازم به ذکر است که تا همین امروز حتی یکبار از کنار بساط نماز جمعه رد هم نشده ام و آن روز هم صادقانه گفتم که هرگز نرفته ام و اصلا بلد هم نیستم هم چنانکه الان هم بلد نیستم .بارها و بار ها اسم و مشخصات اعضای خانواده  ام و متعلقینشان را و البته اعضای فامیل نظیر عمو و عمه و خاله و دایی را نوشتم و شرح دادم که چه می کنند و کجا هستند  و اگر خارجه رفته اند کجا و چرا ؟هزار بار کروکی منزلمان را کشیدم ، از شرق ، از غرب ، از شمال و از جنوب ، تمام کوچه و پس کوچه ها را ، تمام شاهراه ها و خیابان های فرعی و اصلی را ، همه ی مدرسه ها و درمانگاه ها و نمیدانم مسجد ها و خلاصه هر جا که بتوان به آدرس  من راحتتر دسترسی پیدا کرد ،انگار عملیات پارتیزانی در کار بود  و یا این که ماجرای جاسوسی در پیش بود . سالهای اول انقلاب بود و آقایان  به قولی سوراخ دعا را هنوز پیدا نکرده بودند و نمی دانستند و نمی دانستیم که به زودی برای سلطه بر مردم راههای بهتر و آسانتری پیدا خواهد شد . واقعا باور کردنش کمی سخت است که روز های زیادی منتظر ماندم تا تحقیقات محل انجام شود و این که همسایه ها در باره ی من به فرد محقق چه گفته اند و مگر من چه می توانسته ام کرده باشم جز رفت و آمد به مدرسه در منطقه ای از شهر تهران که همه اهالی اش به واسطه ی بافت  فرهنگی و مذهبی خاصی که هیچ ربطی به هیچ حکومتی نداشت چادر مشکی سر می کردند و سفت و سخت رو می گرفتند و هیچ پسری  حتی جرات نگاه کردن به هیچ دختری را نداشت مگر با هزار ترس و لرز و برنامه ریزی که احتمالا نقشه  انجام سرقت از بانک مرکزی از آن راحت تر بود ،واقعا من چه می توانستم بکنم در حالیکه هفت برادر بزرگتر مثل شیر مراقب رفت آمد  من بودند ؟ و مگر ما در آن دوره عقلمان به چه می رسید ؟. باورش کمی مشکل است که بعد از همه ی این دردسرهاکه البته متعاقب قبولی در امتحانات علمی کتبی انجام شد معاینات سخت پزشکی در انتظار ما بود و شاید تنها دفعه ای که از نوک موی سر تا ناخن انگشت  پا توسط مجرب ترین پزشکان معاینه شدم  همان وقت بود و خدا را شکر سلامت بودم . به هر حال از بین صد ها نفر من و حدود سی نفر دیگر به استخدام دولت فخیمه در آمدیم و مشغول به کار شدیم در شرایطی بسیار سخت و خشن . نسل ما نسل دخترانی با مانتو های بلند و شلوار های گشاد و مقنعه های چانه دار تا روی ناف و صورت های بدون آرایش بود . نسل چهار رنگ سیاه و قهوه ای و طوسی و سرمه ای .نسل ناخن های کوتاه و کفش هایی ساده ی بدون پاشنه و به رنگ سیاه . نسل چادرهای مشکی ضخیم .نسل دخترانی که حتی اجازه ی استفاده از عطر را نداشتند . نسلی که برای تمام روز های هفته کلاس های عقیدتی سیاسی داشت .نسل هر سه شنبه شب دعای توسل و هر پنج شنبه شب دعای کمیل  ، نسل رفتن اجباری به جمکران و مراسم عزاداری در مساجد ،نسلی که دختر ها و زن هایش در خییابان به جرم بد حجابی کتک می خوردند ، نسل بی هویت اول انقلاب ،بی نظر ، بی خواسته ،بی حرف ، نگران ، جنگ زده ،نسل انقلاب فرهنگی ،نسل تحت فرمانی که اجازه ی هیچ اظهار نظری در هیچ موردی را نداشت . نسل تسلیم و سکوت در برابر خانواده و جامعه . نسل ازدواج هایی با مارک " غیر قابل بازگشت " .نسل دختران به ظاهر زنده ....


امروز  سی سال از آن روز گذشته ، از شروع ماجرا . تلخ و شیرین هر چه بوده تمام شده .بسیاری از موقعیت هایی را که  آن روزها می خواستم حالا در میانسالی پیدا کرده ام ولی مسئله این جاست که در شرایط فعلی آنها را نمیخواهم یعنی دیگر  برایم  لطفی ندارند . به قول روباه شازده کوچولو " همیشه یک پای بساط لنگ است " حالا دیگر بسیاری از چیزهایی که زمانی برایم آرزو بوده تبدیل به موضوعی برای خنده و یا آهی از سر حسرت شده .محدودیت های بسیاری را من و هم نسل های من در خانه و در جامعه تحمل کردیم تا به این روزگار رسیده ایم . حالا دختر ها می توانند هر چه میخواهند بپوشند و هر جا که میخواهند بروند و با هر کسی که میخواهند حرف بزنند و هر کاری میخواهند بکنند و  هر شغلی که می خواهند را بیابند  و اگر عرصه بر ایشان تنگ شد سر از خارج از کشور در بیاورند و هر چه میخواهند را بنویسند و بخوانند و اظهار عقیده بکنند و گاهی تا پای جان بر سر عقیده شان پافشاری کنند . حالا دخترها می توانند اگر ازدواجشان نا موفق از آب در آمد هر جای کار که بودند برگردند و به خانه ی پدری هم نروند و مستقل باشند و از حقوق انسانی بر خوردار باشند و به هیچ کس هم پاسخگو نباشند . شایداین طور به نظر برسد که دوران  نسل من گذشته ولی  باوردارم که داستان ما هنوز  تمام نشده . هنوز  هم میشود برای ادامه راه فکر بکری کرد تا روزگار قابل تحمل تر بشود . من این روز ها در فکر کار جدیدی هستم . یک تحول اساسی . یک نقشه ی خوب کشیده ام . البته هنوز هم نقشه هایم زیر سایه مصلحت اندیشی طراحی میشود ولی حتما باید کاری بکنم . من اول خرداد 92 را برای شروع زندگی جدیدم انتخاب کرده ام . سی سال کار برای دولت تمام شده ولی سی سال کار برای دل خودم تازه از امروز شروع میشود. یقین دارم که اگر کمی فقط کمی جدی باشم می توانم تغییرات بزرگی در زندگی ام بدهم .تغییراتی که قطعا لطفش شامل همه ی اعضای خانواده ام نیز خواهد شد . امید فراوانی به این نقشه ی جدید دارم . شما هم برایم دعا کنید . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 

چند شبی است که از درد دستهایم نمیتوانم درست بخوابم . دائم مشغول جا به جا کردن بالشم از این رو به آن رو هستم تا بلکه تغییری در وضعیت فیزیکی گردن و بدنم بدهم و شاید درد را ساکت کنم ولی نمی شود که نمی شود . گاهی حس می کنم که جریانی مثل اتصال برق با ولتاژ خفیف  از مهره ی آخر گردنم تا دست هایم کشیده می شود  و گاهی نوعی خواب رفتگی و بی حسی آزارم می دهد  یا آرنج دست چپم دست راستم را که رنجور تر است  بغل می گیرم و به این فکر میکنم که اگر قیامتی در کار باشه ما باید از این اعضای بدنمان که در حقشان جفا کردیم عذر خواهی کنیم و حلالیت بطلبیم و شاید ماجرا به همین جا خاتمه پیدا نکند و مجبور به تحمل مجازات هم بشویم ، معلوم نیست . ولی این بد خوابی و بی خوابی یک خاصیت هم دارد و آن نوشتن شبانه ی وبلاگ خیالی است . 

دیشب به این فکر می کردم که سابق از افتخارات یک مادر این بود که وقت شوهر دادن دخترش پز بدهد که " دخترم از هر انگشتش یک هنر می ریزه " و این از مزایای نو عروس بود که کار بلد باشد و کدبانو ولی حالا مادرها مرتب به این داماد بیچاره هشدار می دهند که " دختر برگ گلم تو خونه ی باباش دست به سیاه و سفید نزده  ها ، یه نیمرو هم بلد نیستا ، گفته باشم ازش انتظار نداشته باشی بره پای اجاق گاز وایسه براتون شام و نا هار درست بکنه ها ....و این " ها " گفتن آخر جمله معنی اش این است که " وای به روزگارت اگر به دخترم از گل کمتر بگی !!!! و معلوم نیست این مردی که خیر سرش با هزار قرض و قوله و بدبختی از پس گرفتن عروسی شاهانه برای همین دختر سیاه دست بی هنر بر اومده و وظیفه اش هم بوده  چشمش کور دنده اش نرم میخواست هوس زن گرفتن نکنه به چه امیدی تشکیل خانواده داده . خب اگه می موند خونه ی پدر و مادرش لااقل بی منت یه غذایی میخورد  و بینوا حالا درخانه ی خودش مگر می شود همه چیز را فقط و صرفا فدای یک چیز بکند ؟!!!! خب مرد هم انتظاراتی دارد و همینطور که شوهر وظایفی دارد زن خانه هم وظائفی دارد و عرف رایج جامعه حکم می کند که عروس خانوم آستینی بالا بزند و یه غذایی درست بکند و .....

 حالا غرض این حرف ها نبود . این که عنوان نوشته ام را گذاشته ام " نسل سوخته  ی سوخته " به این دلیل بود که با خودم فکر می کردم نسل قبل از ما که این داستان ها رو نداشت . یه زندگی مختصر و ساده داشتن ، هر روز که  پخت و پز و پلو و خورش در کار نبود ،در اغلب خانواده ها ی ایرانی مادرها یه آش و آبی درست می کردن فارغ از تشریفات و تکلف و اهل خانه دور هم جمع می شدن و می خوردن و شکر خدا می کردن و می رفتن پی کارشون . یعنی به غذا خوردن به چشم نیرو گرفتن برای کار نگاه می کردن نه مثل حالا که  سخت کار می کنیم تا بهتر  غذا بخوریم . اونموقع  هر چیزی در فصل خودش پخته می شد و خورده می شد . بعضی از قدیمی تر ها که می گفتن" این عید پلو اون عید پلو " . خبری از این همه غذای رنگارنگ نبود . هر روز مرغ و گوشت و کباب و نمیدونم انواع کوکو و خورش و پلو و چلو و پیش غذا و دسر و فلان و بیسار نبود که .این از بزرگتر های ما ، نسل امروز هم که اصلا زیر بار این حرف ها نمی رن که کوفته بپزن یا آبگوشت درست کنن یا بشینن و مثلا باقالی پاک کنن و بگذارن توی فریزر که فرضا  وسط زمستون باقالی پلو بخورن ،البته شاید باقالی پلو بخورن ولی  نه با زحمت ، همه چیز حاضر و آماده دراختیارشونه . میمونه نسل ما فلک زده ها که بین این دو تا در حال جون دادنیم . نوبت زندگی ما که رسید فقط انقلاب و جنگ نبود که زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داد و سرنوشت ما رو برای همیشه عوض کرد . سبک زندگی ها هم تغییر کرد .همه چیزداشت عوض میشد  حتی ذائقه ی مردم و توقعاتشون . دیگه نمیشد یه کاسه آبدوغ خیار درست کرد  و همسر و فرزندان رو صدا زد که بیاین ناهار .ما هم سر کار می رفتیم و هم برای هر روزمان یک برنامه داشتیم که یا کشو ها ی فریزر هایمان را پر کنیم از انواع گوشت و مرغ و ماهی و  باقالی و لوبیا و نخود فرنگی و سبزی های جور واجور و  یا مثلا شش تا دسته شوید و نعنا بگیریم برای خشک کردن و یا غوره پاک کنیم برای آب غوره و ....همه کاری می کردیم تا شاهانه از اهل منزل پذیرایی کنیم،انگار هر روز ضیافت بود  .  یه روز ده کیلو قند می شکستیم و یه روز بیست تا مرغ پر دار را باید آب جوش میاوردیم و دانه دانه پر میکندیم ،آب گرم همیشگی حتی  نبود ،نفت کوپنی مگه اجازه میداد که بیست و چهار ساعته ی خدا آبگرمکن روشن باشه  برای ظرف شستن هم باید هر بار آب گرم می کردیم . باید لباس های همسرانمون رو هم اتو می زدیم تا همیشه آماده باشه . غروب به غروب هم  یه بند رخت می شستیم و کهنه های بچه را با صابون رختشویی چنگ می زدیم و در انتظار آفتاب  روی بند می انداختیم تازه یادمون هم بود که مادرمون گفته اگر کهنه ی بچه شب بیرون بمونه و ستاره بزنه پای بچه زخم میشه  و ما آنقدر ساده و در عین حال عاشقانه  نگران سلامت فرزندانمون بودیم که به تمام خرافات هم عمل می کردیم از ترس اینکه مبادا راست از آب در بیاد ، پس آخرین کار قبل از خوابیدن این بود که از روی بند رخت کهنه های بچه ها رو جمع کنیم و صاف و مرتب بچینیم توی کشو انگار که قرار بازدید کننده بیاد و انگار قراره به ما نمره بدن .بقیه ی کارهای منزل هم بماند از رفت و روب و خرید و تا نصف شب  آشپزی  برای ناهار فردا و مهمان داری و درس و مشق بچه در زمان خودش و  فردا صبح روز از نو روزی از نو .... الان دیگه هیچ زنی دیگه  حتی کهنه نمیشوره  ، پوشک و پنپرز بسته ای خدادتومن رو میخرن و بچه  یک نوبت می شاشه بهش و  خانوم ها میندازن توی سطل زباله ،راحت . من خودم ظهر ها خسته و هلاک از سر کار می رفتم مهد کودک . بچه رو می دادن  بغلم و ساک رو می انداختم روی کولم و کیف خودم این دستم و  کیسه ی پر از کهنه  ی کثیف رو می گرفتم  اون دستم و یا علی  حالا منتظر تاکسی وایسا گوشه ی خیابون . یا زیر برف  و بارون و توی سرما بودم یا زیر آفتاب سوزان تابستون  تا برسم خونه هیهات فلک بود . حالا قربون خدا برم مرخصی زایمان داره میشه نه ماه و به پدر ها هم مرخصی می دن و  برای مادران ساعت شیردهی منظور شده و خدمت نیمه وقت و بازنشستگی پیش از موعد و باز هم زن های امروزی ادعاشون میشه که خیلی کار دارن و همه اش ناله می کنن .  من ابله حتی توی مسافرت هم کهنه عوض میکردم . به فکرم نمی رسید که یک بسته پوشک معمولی بخرم . این یکی استثنائا بود ها نه این که نبود . در سر ما عقل نبود .

ما تابستون در حال درست کردن انواع  مربا و شربت بودیم و آب لیمو می گرفتیم و سبزی خشک میکردیم و پائیز و زمستون در حال ترشی انداختن و بساط خیار شور . انگار حتما باید در همه ی فصل ها همه ی غذا  ها رو درست می کردیم . نسل ما نسل کار و زحمت بود . حالا خدا خواسته وارد فروشگاه و بازار که میشی قند شکسته ، گوشت و ماهی و مرغ پاک کرده و تکه شده  آماده ی طبخ ، سبزی خرد شده و سرخ شده ، پیاز  داغ و سیر سرخ شده و آماده ی مصرف ،باقالی و لوبیا و  نخود  فرنگی و بنشن و حبوبات و نمیدونم هزار کوفت و زهر مار دیگه  همه پاک شده و بسته بندی شده .خدایا  حتی سبزی خوردن حاضر و آماده  است مبادا خانوم ها دست به سیاه و سفید بزنن ، اصلا انواع غذای آماده  حتی برنج پخته هم هست ولی دوره ی ما انگار زمین و زمان طوری برنامه ریزی شده بود که ما خفت بکشیم. برای دو زار حقوق دولتی نصف عمرمون داشتیم بله قربان گویی رئیس روسا رو می کردیم و امتحان عقیدتی می دادیم و گزینش می شدیم و مصاحبه می کردیم و توضیح المسائل  می خواندیم و  چادر اجباری سر می کردیم و هزار تا دنگ و فنگ دیگه .بقیه اش هم که جور روزگار بوده ، چرا ؟ چون ما زن آفریده شده بودیم و دست بر قضاجای بدی و زمان بدی هم آفریده شده بودیم  . باید به شوهرانمون  هم تمام و کمال خدمت می کردیم مثل حالا نبود که اگر یک نوبت خانوم ظرف بشوره دور بعدی آقا باید این کار رو بکنه .تساویه حقوق زن و مرده ، می گن  دوره ی برابریه و زنان هم حقوقی دارن . برده که نیستن ، راست می گن مبارکشون باشه ولی ما انگار برده بودیم .دوره ی ما دوره همه ی تغییرات به سمت زحمت بیشتر برای زنان بود .از اوضاع سیاسی و اجتماعی گرفته تا کار بیرون از خانه و تحصیل و ازدواج و  خانواده .بدبختانه و متاسفانه همه چیز به ضرر زنان هم نسل من یهو تغییر کرد .

  حالا به عنوان مثال بنده دوبار دست راستم رو جراحی کردم و شب ها از گردن درد و دستم درد نمیخوابم و یک عده از خانم ها هم لابد بدتر از من شدن .قبوله ما قالی نمی بافتیم و از سر چشمه آب نمی آوردیم و نمیدونم گاو نمی دوشیدیم و سر زمین مثلا کشاورزی نمیکردیم چون خیر سرمون شهر نشین بودیم ولی خب مکافات های منحصر به زندگی شهری رو داشتیم . حالا خانوم ها میشینن توی خونه پای تلویزیون تلفن میکنن سوپر مارکت و لیست  می دن براشون میارن جلوی درخونه . چهار تا مهمون اگر داشته باشن یا غذا از بیرون سفارش می دن یا چون حوصله ی سفره انداختن و جمع کردن ندارن دعوتشون میکنن رستوران. بچه هاشون  هم که بیست و چهار ساعته ی خدا توی فست فودی نشستن . ما نمیدونم چرا انقدر ساده و ابله بودیم . من حتی پرده ی کرکره ی خونه ی مستاجری رو باز میکردم و میاوردم پائین میشستم و دوباره نصب می کردم ،فرش دوازده متری رو با شامپو فرش میشستم یا کشون کشون میاوردم توی حیاط و عین یه کارگز البته بی جیره و مواجب تاید می ریختم و با کاسه و جارو و پارو فرش میشستم ،چون می خواستم همه چیز همیشه بدرخشه از تمیزی . حالا میخواین  هزاردرد و مرض نگیرم . والله اگه  تا الان فلج نشدم کار خداست ....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 



نور چشم عزیزم آقا  فرزاد سلام


امیدوارم که تندرست و شاد باشی و هر چه به مسافت از ما دوری از قضا و بلای روزگار دور و در امان باشی . بسیاردلتنگت هستم ولی به این دل خوش کرده ام که این بعد مسافت صرفا به جهت کسب علم و دانشی ایت که در این روزگار وانفسا احتمالا تنها راه استخلاص از بسیاری از گرفتاریهای حال و آینده است .برایت آرزو می کنم که هر روز یک قدم به هدف های والای زندگی ات نزدیک تر شوی و قبل ازاین که من چشم از جهان فرو بندم صاحب فضیلت های پسندیده ی انسانی و اسم و رسمی به غایت نیکو گردی ، تنها در این صورت است که در می یابم عمرم در این غربت بیهوده صرف نشده و یادگاری از من به جا مانده که باعث افتخار است .

پسرم از شما خواهش دارم که برای آرامش خودتان با اطرافیان به مدارا رفتار کنید به مصداق شعر گهر بار حافظ که فرموده است :

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است      با دوستان مروت با دشمنان مدارا .

فرزندم شما را  توصیه می کنم به حفظ متانت در رفتار به گونه ای که برای اطرافیانت الگو باشی و  تاکید موکد می کنم به حفظ عفت کلام و پرهیز از دشنام و فحاشی  و هتاکی که این سه فقره فقط  شما کوچک و خوار می سازد نه شنونده را حتی اگر حق با او نباشد و باز سفارش می کنم با دقت در رفتار و گفتارت باعث شادی رفقا باشی و مبادا که با دست و زبان کسی را بیازاری و یا دلی را برنجانی . زنهار که دوست با ارزشی را به این ترتیب از دست ندهی و یا در غیر این  صورت شاید  به شکل ظاهر  بخشیده شوی ولی هشدار که فراموش نخواهد شد .در این میان ترا به شنیدن کلام سعدی دعوت میکنم که می فرماید :

"دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند نشاید که به یکدم بیازارند "

و باز همین  جناب سعدی می فرماید :

" هر که را رنجی به دل رساندی  اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنج ایمن نباش که پیکان از جراحت به در آید و آزار در دل بماند "

و در پاسخ بی خردان و سخیفان و بدخواهان نیز به خاطر داشته باش که :

" گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همچنان خسیس "


فرزندم سکوت پیشه کن  تا سخن دیگران را هم بشنوی و بار بگیری و فراموش نکن که دو گوش داری و یک زبان . پس بیشتر شنونده باش  تا گوینده .اگر چه آن جا که صلاح است خاموشی جایز نیست .بااین حال توصیه ی من به حفظ زبان است و تواضع .

مشو غره بر حسن گفتار خویش       به تحسین نادان و پندار خویش 

و این شعر را هم از مرحوم پدرم نقل می کنم که هم یادی از پدر کرده باشم و هم چراغی فرارویت روشن :

"تواضع ز گردن فرازان نکوست                گدا گر تواضع کند خوی اوست "

واین جمله را هم از مادر مرحومم به یادگار داشته باش که همیشه ورد زبانشان بود  و آن اینکه " درخت هر چه بار بگیرد سرش خم تر خواهد شد .

 پسرم از راه دور شما را دیده بوسی می کنم و به خدا می سپارم ، توکل بر ذات حق تعالی را فراموش نکن که تنها او حافظ و خیر خواه ماست مگر نه اینکه راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ؟توکل شما را قویتر میسازد ،  این که به منبع والاتری متصل هستیم به ما بزرگی می دهد تا این که همچون بادبادکی نخ بریده سرگردان  و بلاتکلیف در هستی  رها باشیم .  مراقب خودت باش . در درس هایت ساعی و جدی باش چشم انتظار دیدارت هستم . 

                                                                                                               مادر /29 فروردین 92

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت   توسط عسل بانو  | 

مطالب قدیمی‌تر